بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

دو متر و اندی

دو متر و اندی زبان... برای یه پسر کوچولوی سه ساله زیاد نیست؟؟؟ از سر مزار اهل قبور داریم برمیگردیم... با حالتی اندوهناک میگی:  زن منم فوت کرده بود... بردمش بیمارستان... براش دعا کنید  میگی:   مامان جون... ما با هم دوستیم همیشه یادت باشه... سر سفره افطار نشستیم ... سرتو گذاشتی رو پاهات و بالا نمیاری... هی میگم بردیا پاشو... چی کار میکنی مامان؟؟؟   میگی: دارم دعا میخونم  وقتی میخوای غذا نخوری میگی: نمیدونی من روزه ام... هوا خاموش بشه میخورم.. سر افطار میگی: یعنی چی؟؟؟  شام باید بخوریم.... اینا صبحانه ست... آخه هندونه شامه؟؟ میگی: من مهد کودک دوست ندارم... میرم مدرسه... مشقامو م...
5 مرداد 1393

دو متر و اندی!

دو متر و اندی زبان... برای یه پسر کوچولوی سه ساله زیاد نیست؟؟؟ از سر مزار اهل قبور داریم برمیگردیم... با حالتی اندوهناک میگی:  زن منم فوت کرده بود... بردمش بیمارستان... براش دعا کنید بهم میگی:  مامان  یه دونه پسر بیشتر نداری... اونم دعوا میکنی؟!!  میگی:   مامان جون... ما با هم دوستیم همیشه یادت باشه... سر سفره افطار نشستیم ... سرتو گذاشتی رو پاهات و بالا نمیاری... هی میگم بردیا پاشو... چی کار میکنی مامان؟؟؟   میگی: دارم دعا میخونم  وقتی میخوای غذا نخوری میگی: نمیدونی من روزه ام... هوا خاموش بشه میخورم.. سر افطار میگی: یعنی چی؟؟؟  شام باید بخوریم.... اینا صبحانه ست.....
2 مرداد 1393

گندمزار

ای زگندمزار ها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بار تر ای که در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها.... با توام دیگر زدردی بیم نیست...  هست اگر... جز درد خوشبختیم نیست (فروغ.ف) ...
18 تير 1393

خرداد... سفر

به نام خدا... روزهای آغازین سه سالگی همراه بود با  ذوق و یاداوری خاطرات جشن تولدت... من فدای اون دنیای تو بشم پسر... دنیا نظرت فقط جشن و بازیه.... الهی که خوشی و شادی و با خودت به دنیای بزرگسالی ببری... خوشی و خوشحالی تو با اومدن خاله مینا به اوج خودش رسید.... اون شیرجه ای که زدی تا بپری بغل خاله مینا رو که یادته... منم یادم میمونه پسرک باز هم سفر به همدان و ذوق تموم نشدنی تو... و سفر ده روزه به استانبول.. تجربه ی جدیدی بود برات... از دوری و دلتنگی ار دور و بری هات... به هم خوردن ساعت خواب و خوراک...  که فاکتور بگیریم فکر کنم خیلی بهت خوش گذشت... باااااور کن من و بابایی تموم سعیمونو کردیم تا بهت بد نگذره...&nbs...
10 تير 1393

جشن سه سال بودن در کنار بردیا

پنجم خرداد رسید نفسم...  کم کم داشت طاقتت تموم میشد... انقدر تو فکر تدارک تولد بودی و تو ذهن کودکانت برنامه ریزی کرده بودی که ما هم بی صبرانه مشتاق رسیدن روز تولد بودیم... چه شب خوبی!!! شب مبعث... ولی حیف که یه کم ناخوش بودی و هر چی به بعد از ظهر نزدیک میشدیم بهتر میشدی.... شکر خدا خونه ی مامان بزرگ و حاجی بابا... شونزده نفری ...( به دلایلی امسال جشتمون این طوری شد.. ایشالله یه جشن دیگه هم خونه خودمون داریم) حسابی همه چیو ریختیم به هم...  بازم زحمتشون دادیم.... با هم بادکنک چسبوندیم.... با هم بریدیم و قیچی کردیم و چسب کاری کردیم...  (با تشکر از بردیا کوچولوی خوش اخلاق و مامان خاطره که فایل های تولد و در اختیارم...
6 خرداد 1393

بردیا سه ساله شد...

روزی که بدنیا اومدی نمیدونستی که برامون همه چیز میشی...زندگی مون... نفسمون... خواب و خوراکمون... فکر و آرزومون... تو برامون بهترین بهانه بودی و هستی ... بهانه ای برای فراموش کردن غصه ها... برای خنده های گاه و بیگاه... برای شکر گذاری...بهترین بهانه برای الکی خندیدن... از ته دل خندیدن... برای بدو بدو ... برای خستگی یه مامان تمام وقت... بهترین بهانه برای تکمیل خوشبختی من و بابایی و من...1095 روز رو شمردم و حس کردم. .. با تمام وجود... صبح و عصر  و شب و نصفه شب شو... صبحانه و ناهار و میان وعده و شام و و مسواک و خوابشو... بهار و تابستون و زمستون و پاییز و زمستونش رو... ترک شیر ... ترک پوشک... ترک با مامان و باب...
5 خرداد 1393

روزهای آخر سی و شش ماهگی

از  نمک و شیرینی بردیا: یه شب داشتی حباب بازی میکردی که یه حباب کوچولو رفت تو چشمت!!!!  خدایااااا    مگه ساکت میشدی  طوری گریه میکردی که واقعا فکر میکردیم اتفاقی افتاده برای چشمت... بین گریه هات گفتی: نمیبینید داره از چشمم خون میاد!  و اینگونه بود که یه چسب زخم و یه صورت عمودی زدیم به چشمت و تموم دردها و سوزش ها و خون و خونریزی!! بند اومد کلمات غلط غولوطی که عاشقشونم... بستنی فالودگی       ماشین هسمایه شاسی بلنده!     شربت مخیتو(موهیتو)     ازت پرسیدم این دیوار چه رنگیه؟؟؟  فکر کردی و فکر کردی و گفتی: پمادی!!!!&nbs...
4 خرداد 1393

ده برابر بردیا...

سی ساله شدم... درست ده برابر سن تو ... روز تولدم به خاله گفتی: برا مامان لباس بخرم خوبه؟؟؟   و باز منو بردی به  رویاهایی که فکر میکردم ازم دورن... چشم بر هم زدیم و پسرک انقدر بزرگ شده که به فکر کادوی تولد مامانشه!! حسابش از دستم در رفت که چند بار منو بوسیدی ... و گفتی: مبارکت باشه مامانی... بزرگ شدی؟؟؟   تخت خوابتو دوست داری؟  تنها تو اتاقت میخوابی؟ آفرین خودم شنیدم که به بابایی گفتی: ببین مامان  ماشالله چه خوب نقاشی میکشه تو بلد نیستی!!! خودم شنیدم که خیلی بی مقدمه بهم گفتی: مامان انقدر دوست دارم که عاشقتم!!! خدایا.. ممنون به خاطر این جمله ها... ...
2 خرداد 1393

حظ مادرانه....

بهاره و پسر بهاری ما هم  در پی کشف بهار... خوردن بی اندازه خوراکی های بهاری.... و چقدررر هم با اشتها میخوره... پسر بهاریمون همش منتظر بارون و رعد و برقه...حتما یادش میمونه که رفتیم رو پشت بوم و زیر بارون دویدیم و خیس شدیم.... و با یه رعد و برق مهیب تموم خوشی ها از سرمون پرید... بردیا جونم... بهار منو یاد تو میندازه... بهار فصل رویش تو ... فصل رویش ما هم هست... ما هم با تو به دنیا اومدیم... اصلا زندکی ما... اینطور تقسیم میشه: قبل از بردیا.... بعد از بردیا این روزها انقدررر شیرین زبونی هات و حرفات زیاد شدن که اینجا و توی هیچ صفحه مجازی و حقیقی مجالی برای ثبتشون نیست... تک تک جملات قصارت برام شیرینه... بیشتر ازت فیلم میگیر...
20 ارديبهشت 1393

اتاق سبز...

به نام خدا... الان که این مطلب و مینویسم... چند شبی هست  که یه خواب درست و درمون  نداشتم... همش تو مسیر  دو قدمی بین اتاق خودمون و  گل پسرم... نمیدونم  به قول یه عده دیره... خیلی دیره.... ولی برام سخت بود تصمیم گیری.... اینکه تموم شب و تنهایی توی اتاقت بخوابی... از  دو سه هفته قبل داشتم آمادت میکردم... کلی داستان سر هم کردم... کلی جایزه که یکی میاره میذاره زیر بالشت...کلی آفرین . باریکلا و دست و هوراااا این بین تو هم حرفایی میزدی که تو دلم طوفان به پا میشد: مامان جو نم... فقط نریااااا... تا من نخوابیدم مامانی من بیدار شدم  تو رو ببینمااااا..... زود زود بهت بگم: سلام صبح بخیرررر بابا...
20 ارديبهشت 1393